تبليغاتX
نغمه‌ی ‌غربت

نغمه‌ی ‌غربت

شعرهای احمدالماسی

7

 

هوای دلتنگ
یک بوی خوش
یک نفس تازه
بارانی که گلوی خشک مرا بشوید
اشکی که چشمانم را خیس کند
یک آسمان باز
قلبی پُر از شور
پُر از عشق
پُر از گُل‌های رنگی
یک جوی آب
یک جوی پُر از آب گوارا
دعای بدرقه‌ی راه
یک چهره‌ی خندان
یک گُل
یک شاخه گُل بی‌خار
یک دفتر پُر از شعر
پُر از شعرهای عاشقانه
یک قصّه
با آرتیست‌های واقعی
یک قطار محبّت
یک موج
پُر از عاطفه
تا سقف خدا
یک قدم تا به تو رسیدن
آرزوهای بی‌پایان
و قلب من بی‌اشتها

 

ساعت22و43دقیقه
پنج‌شنبه
19/10/2006

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط احمدالماسی  | 

6

 

آهنگ غمگین جدایی
جاده خاموش
دست‌هایم به تمنا
خواب‌های طول و دراز
پری‌زاده چو گُل
خوابم طلایی شد
شب تا سحر
یاد تو
پرواز در تاریکی

 

ساعت4صبح
14اکتبر2006

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط احمدالماسی  | 

5

 

گفت: برف
گفتم: برف چه رنگی‌یه؟
گفت: سفید
گفتم: رنگ احساس تو
گفت: قربون طبع شعرت
گفتم: رنگ سفید عشق در زمستون
گفت: نه
گفتم: هیچی رو آدم نمی‌بینه
گفتم: همه جا یه رنگه
گفت: کی... آها
گفتم: مثله رنگ موی مادربزرگ
گفت: الان رنگ می‌کنم
گفت: من دیگه باید برم
گفتم: جای پات می‌مونه
گفت: کجا؟
گفتم: روی برف
گفت: دیگه
گفتم: روی قلب من


احمد الماسی
پنج‌شنبه
12/01/2006
23و58دقیقه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط احمدالماسی  | 

4

 

غروب را دوست دارم
مثل بعضی از دوستی‌ها می‌مونه

سکوت را دوست دارم
مثل بعضی از جواب‌ها می‌مونه

سکوت عشق را دوست دارم
مثل بعضی از خیال‌ها می‌مونه

سکوت سرد را دوست دارم
مثل بعضی از آدم‌ها می‌مونه

سکوت لالایی را دوست دارم
مثل خواب‌های کودکی می‌مونه


احمد الماسی
12/12/2005
21و37دقیقه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط احمدالماسی  | 

3

 

بذار دستاتو بگیرم ازش نفسی تازه بگیرم
بذار دستاتو بگیرم میون خیال‌ها بال‌وپر بگیرم
بذار دستاتو بگیرم تو شب جا توی قلبت بگیرم
بذار دستاتو بگیرم از سحر داد شب‌هامو بگیرم
بذار دستاتو بگیرم یه‌کم به‌خود بیام لباتو تو لبام بگیرم
بذار دستاتو بگیرم قطره‌ای از چشمه‌ی آب‌حیاتو بگیرم


احمد الماسی
سه‌شنبه
27/12/2005
22و30دقیقه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط احمدالماسی  | 

2

 

زمانی که بود
عشق در او زنده بود
اینک سنگی بر او سنگینی می ‌کند
و چند برابرش بر من
دیروز با او قدم می ‌زدم
سخت ‌سر و بیگانه
نگاهش آرام
به خلوت خیالش خواندم
جوابی نشنیدم
لبخند نمی ‌زد
لب ‌هایش سرد و کبود
اندکی خیره شدم
تا به ژرفنای نگاهش رفتم
سکوتی سنگین
غمی با قطره اشکی یافتم
و دیگر هیچ

احمدالماسی
جُمعه
2005/3/26

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 11 بعد از ظهر  توسط احمدالماسی  | 

1

 

تو را می‌ شناسم
چون ذرّات وجودت
امروز فرداست
دیروز
تکرار دیروزها بود
بوسه ‌ات را می‌ شناسم
امروز دست‌ هایت در دست من
دیروز تکرار بود
امروز در کنار تو
تو را می ‌شناسم
دیروز تو نبودی
امروز چشم در چشم تو
امروز فرداست
نگاهم با توست
امروز نگذشته
امروز با تو
امروز فرداست
دیروز زود گذشت
دیروز خالی از تو گذشت
امروز قلبم می ‌تپد
دیروز ساکت بود
امروز تمام نخواهد شد
امروز فرداست
امروز دست تو در دست من
در آغوشت
بوسه ‌ات گرم
امروز فرداست
دیروز مکرّر روزهای دیروز بود
دیروز سرد و تاریک بود
دیروز جسم من بی ‌روح بود
امروز گرم و در کنار توام
امروز فرداست

احمدالماسی
چهارشنبه
28‌دسامبر2005

این شعر برای نخستین بار در شبهای سفید
به صورت الکترونیکی منتشر شده است.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 3 بعد از ظهر  توسط احمدالماسی  |